در فراسوی نگاه تبدارم، هنوز بارقه های سپید امید را به همراه دارم و هنوز هم بی قرار و بی تابم از اینکه ترانه های نگفته به همراه دارم...

::. یاغی ترین .::
10883 :کل بازدیدها
2 :بازدید امروز
:طراح قالب

بانوی بی پنجره

آرشیو
زمستان 84 [5]
بهار 85 [9]
تابستان 85 [3]
پاییز 85 [4]
زمستان 85 [5]

دوستان
















   1   2      >

+ طللوع من ...

درود ...


در باور خودم سخت می گنجد که بیست و سه بهار را پشت سر نهاده ام ...


نمی دانم که از کدامین خودم بنویسم ...


از بی قراری ها ...


    از دلتنگی ها ...


        از غبار زمان بر روی لحظه های عمرم ...


            از ترنم هق وهق و اشک در شبانه ها ...


                 از نجوای های من وستاره در بیکران آسمان زندگی ام ...


                     از ناگریزی و گریز از سکوت و شکایت و صبر ...


                         از  ...


هر چه باشم ، باشد ...


ولی دومین چشن میلاد تنم را سرخوش تر از همیشه با تو بودم ...


سی ام خرداد هشتاد و هفت هم گذشت ...


من بیست و چهار ساله شده ام ؛ به همین سادگی ...


تا بعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 31/3/1387 9:2 ع

+ نگو ...

درودی از ...


روز ، روز ندیدن است
لحظه ، لحظه ی بی بهانه شکستن است
دقیقه ، دقیقه ی پر از هراس و غریبی در سرزمین تنهایی خویشتن است
و من دورنم که در فکر درنوردیدن روزهای سرشار از بی تو بودن است
و چشم ، چشمی که در حسرت دیدن ستاره ی شب های سراسر بی طلوع بودن است
و بغض ، که در حال تسخیر کامل حنجره ی نعره زن من است
...
نگو که این دنیا هم سهم من است
نگو که روز و روزگار می گذرد
نگو که دل را می توان دل خوش کرد
نگو که مهم نیست ، مهم است
نگو که صبوری خوب است
نگو که " روز و روزگار خوش است ، همه چیز بر وفق مراد و ... "
نگو که ...
" چیزی بگو اما نگو ... "
چیزی ...
تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 5/2/1387 9:27 ع

+ به خاطر تولدت ...

درود ...


در جای جای زمان اسمی صدا زده می شود


در گوشه گوشه ی بهار رنگ و بویی به این جهان پاشیده می شود


در نشیمنگاه روز طنینی به گوش می رسد


در فراسوی بودن ، وجودی بارور می شود


در گلدانی غنچه ای جان می گیرد


در آسمان نوری پدیدار می گردد


و در خانه ای بانگ شادی دو همدل ...


و اکنون در باور بیست و چهارمین بهار آنگونه باش ستاره وار که بودنت بودن است ...


تولد ستاره ترینم مبارک ...


تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 14/1/1387 12:24 ص

+ سال نو ...

درود ...


سفره دلم چیده شده بود ، بجز تک سین آخر ...


تک سینی که هفت سینم بود ...


دست هایم را به سوی آسمان و دلم را به سمت نصف جهان روانه کردم ...


چشمانم را که بستم دیدم که می خندی و دلمردگی هایم را پس می زدی ...


سال نو شد ... چشمانی خیره به تکاپوی ماهی ها و چهره ای پدپدار در آیینه دل ... دست هایی خالی و ...


رواق چشمانم و گوشه گوشه اتاقک دلم منتظر ن?اه ها و قدمهایش ...


عید همگی دوستانم مبارک ...


تابعد ...


 


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 1/1/1387 11:47 ص

+ عشق سرباز

و باز هم درود ...


عشق سرباز


 


زندگی در میانه جنگ تو را برگزید


تا عشق یک سرباز شوی


با پیراهن ابریشمی محقرانه ات


با ناخن های رنگین و جواهرانه ات


تو برگزیده شدی تا از میان آتش بگذری


بیا آواره من


بیا و از روی سینه ام


شبنم سرخ را سرکش


نمی خواستی بدانی کجا می روی


تو شریک رقص بودی


بی همرقصانی ، بی سرزمینی


و اینک گام می زنی در کنار من


و می بینی که زندگی با من پیش می رود


و مرگ پشت سر ما خوابیده است


پ.نرودا


تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 19/11/1386 10:35 ع

+ نگفته های در برم ...

 درود ...


 


می خواهم باشد روزی که آسمانی سترگ


به وسعت نگاه بی گناه تو


پر از ستاره و غزل


برای تو به پا کنم


و یا برای دیدن شراره های چشم تو


و لمس بی بدیل یک ترانه در وجود تو


خاطره های مرده را به پا کنم


چه می شود در این قفس ، برای من


به پاس پرسه های بی هوس


به یاد آن همه نیمه شب همیشه مانده تا ابد


یکی یکی خاطره ها زنده شود


و من به پاس این همه نجابت مانده به دل


به شام سرد این قفس ضیافتی به پا کنم


پر شوم از نبودنت ...


قیامتی به پا کنم


...


و امتداد سرد یک سکوت


و بغض مانده در گلو


و آسمان بی شهاب


ستاره های یاغی همیشه مانده در عذاب


خودت بگو


چگونه من نگفته های مانده در برم به گوش تو روا کنم ؟؟


تجسم یک آشنا


حضور خاتون و غزل


موافقی تو را از این به بعد به سان یک خدا صدا کنم ؟!


چهارشنبه – 2:20 بامداد


به امید تا بعدی دیگر !! ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 26/9/1386 9:8 ع

+ برای تو ...

درود ...


شروع یعنی آغاز زمان با حضور تو ...


زمان یعنی کند شدن لحظه ها بی تو ...


لحظه یعنی نبودن تو ...


نبودن تو یعنی تنهایی های من بی تو  ...


تنهایی یعنی یک دریا و یک غروب بی تو  ...


دریا یعنی همان اشک هایی که هر شب سرازیر می شوند هق هق کنان ، برای تو  ...


شب یعنی ستاره و طلوع آن و طلوع تو ...


طلوع یعنی صداقت معنا شده از وجود صداقت تو ...


معنا یعنی تعبیر خروش و طغیان تو ...


طغیان یعنی فریاد و سکوت تو ...


سکوت یعنی اینکه ثانیه شمار نیز متوقف می شود به احترام سکوت تو...


توقف یعنی عدم بودن تو  ...


با تو بودن یعنی ابدی در ع ش ق و همیشگی بودن تو ...


ع ش ق یعنی هجای تک تک کلمات نام تو ...


نام تو یعنی وسعت نگاه تو ...


نگاه تو یعنی پنجره ای که روانه و سرازیر می شود به سوی زلالی آینه وجود تو ...


پنجره یعنی مرز محدوده بین قفس و رهایی به سوی تو ...


رهایی یعنی پر کشیدن به سوی تو ...


پر یعنی پرنده ی صدای تو ...


صدای تو یعنی سرفصل یک ترانه با نوای تو ...


ترانه یعنی شوق حروف برای به صف شدن به منظور وصف تو ...


شوق یعنی دویدن در وادی  بی انتها برای رسیدن به گرد پای نسیم گذران از روی گیسوان تو ...


گیسوان تو یعنی رقص و پیچ و تاب سیاهی لا به لای تار موی تو ...


سیاهی یعنی عظمت و وقار نگاه تو ...


وقار یعنی متانت قدم های تو ...


قدم های تو یعنی ضرباهنگ قلب من توسط پاهای تو ...


پاهای تو یعنی فتح جزیره تنهایی من به نام تو ...


جزیره یعنی قلب من بدون در نظر گرفتن دریای نیلگون خیال تو ...


خیال یعنی نقاشی یک سبد نرگس برای تو ...


نقاشی یعنی حک تصویرت در درونم برای لحظه های بدون تو ...


درون یعنی آمیختگی پوست و خون و تن و جان و روان برای تشکر از وفای تو ...


وفا یعنی مشایعت من از کوچه پس کوچه های دلتنگی و تشویش به پاس بودن های تو ...


کوچه یعنی : بی تو مهتاب شبی با از آن کوچه گذشتم هایم بودن تو ...


مهتاب یعنی هووی تو در آسمان ستاره باران وجود تو ...


آسمان یعنی ابر، یعنی باران به احترام اشک های تو ...


باران یعنی چتر شدن برای تو ...


چتر یعنی خیس شدن خیال بدون در نظر گرفتن تمام تو ...


خیس یعنی رطوبت گونه هایم بعد از نشنیدن شب بخیرهای تو ...


گونه یعنی تنها شاهد من برای وصف دلتنگی هایم برای تو ...


دلتنگی یعنی اوج خواستن بی حاصل تو ...


اوج یعنی بالا رفتن از آسمان هفتم آستان تو ...


رفتن یعنی روانه شدن ، یعنی دل کندن از کنار تو ...


کنار یعنی همنشینی یک شب برفی در کنار فنجان های قهوه فال تو ...


برف یعنی رنگ آرزوهای تو ...


آرزو یعنی تمنای وصال تو ...


وصال یعنی هر شب ستاره شمردن تا سحر در کنار تو ...


سحر یعنی شروع احترام خورشید به خاطر گرمای وجود تو ...


وجود یعنی کابوس های شبانه ام بدون تو ...


کابوس یعنی یک لحظه تصور کردن خود .. بدون تو ...


تصور یعنی بودن تو ...


بودن تو یعنی بودن تمام هست و نیست من برای تو ...


تمام هست من یعنی حک شدن نام من تا ابد در کنار نام تو ...


نام تو یعنی ستاره برای من و س س س س ... برای تو ...


 تا بعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 11/7/1386 10:31 ع

+ رجعت پاییزی


 


بازگشتم ...


با تمامی خستگی ها و درماندگی هایی که بیشتر شده اند ...


بازگشتم و بازگشتم همراه با خزان بهار آرزوهایم بود در پاییز ... به راستی که پاییز برایم شروع شده است ...


پاییز را دوست می داشتم ولی الان ...


تنها و تنها امیدم این که تو هستی ... ساده تر ... همیشه تر در روح جان ... ماندگارتر ...


شاید تابعد ... شاید !!


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 4/7/1386 10:4 ع

+ رفتن ...

بالاخره رسید ...


چقدر دوست داشتم که آن صفحه بزرگ را بتوانم دست کاری کنم ...


عدد 799 را حک می کردم ...


حالا که کمی فکر میکنم میبینم که 199 را بیشتر دوست دارم ...


نمی دانی ... نمی دانی که ...


اما بر میگردم ... شاید خسته تر ... اما ماندنی تر ... 


 


رفتن


دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم


تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم


دعوتت میکنم امشب به دلی که تو سرده


به دلی که پاره پاره ست به دلی که توبه کرده ....


تابعد بعدی ...


 


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 18/4/1386 11:3 ع

+ روز میلاد تن من ...

درود ...


زود می گذرد ...


تا جشم برهم زنی بهار و خزانی را می بینی که سپری شده است


خوب بود و خوب گذشت، سالی که گذشت ...


و اوج گرفتم، اوجی که تا ستاره ممتد بود


سی ام خرداد هشتاد و شش است ... من بیست و سه ساله شده ام ... به همین سادگی ...  


روز میلاد تن من ...


از این هم خوشم میاد ... خیلی :


برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی


به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی


برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی


منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی


که من بی تو نه آغاز نه پایان تویی آغاز روز بودن من


نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من


نمی خوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بسازی


به ارزش های ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری


بذار از داغ دستهای تنها بگیره حرم و گرم بستر من


بذار با توبسوزه جسم خسته ببینی آتش و خاکستر من


تو ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سرمن


به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من ...


تا بعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 30/3/1386 8:31 ص

+ شعری از دفاتر دریا ...

و بازهم درود ...


همیشه


به انتهای گریه که می رسم


صدای ساده ی فروغ را از نهایت شب می شنوم


صدای غروب غزال ها را


صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن ...


آرام تر که شدم


شعری از دفاتر دریا می خوانم


و به انعکاس صدایم در آینه اتاق


خیره می شوم


در برودت این همه حیرت


کجا مانده ای آخر ؟؟!!


ـ یغما گلرویی ـ


  


این همه حیرت ...


 


و باز هم تابعد ... !!


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 10/3/1386 1:51 ع

+ جایی برای غم ...

درود ...


دیشب ؛


دوباره دلم می خواست بگیرد, از غم ...


اما تو بودی و ...


تو بودی و جایی برای غم نبود ...


تو ...


تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 25/2/1386 10:26 ص

+ آسمانی ...

درود ...


تا به حال با خوت فکر کرده ای آسمان چرا ؟؟ آبی چرا ؟؟؟


 آبی


آسمان جای پرنده هاست


آبی دل پرنده است


پس پرنده باش ... تا آسمانی باشی ...


ـ دوشنبه، 10/2/86 ، ساعت 8 شب (...) !! ـ


تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 13/2/1386 2:44 ع

+ فرصت ...

درود ...


فرصت های آخرینم است و نفس نیز هم


می دانی و می دانم


کم کم باید دل کند و ...


سخت است ...


تحمل هق هق لحظه ها و تلخی شب


و باز هم در تنگ تنهایی خود غوطه ور می شوم


نمناکترین ترانه ها را زمزمه میکنم


غرق نبودنت می شوم ...


فرصت


تابعد ...


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 26/1/1386 9:39 ع

+ ستاره ...

درود ...


کهکشان است و هزاران ستاره یاغی


هزاران شهاب از جنس کلمه


اما تو ستاره ، ...


تو به خود نگیر ، اصلا به دل نگیر


آخر دل تو ، تمام وجود توست


درخشان ...


     بی ریا ...


          پرشکوه ...



ایام به کام !!


تابعد ...


 


نویسنده :محمد رضا وحیدی - 19/1/1386 7:14 ع

   1   2      >